دیشب ساعت یازده دختر همسایه دوست جون نرگس خانم اومده بودن نون بگیرن.نرگس در رو باز کرد و به آقای پدر گفتن نون می خوان بعد هم رفت سراغ تی کشیدن سرامیک ها

یه دفعه رو به من و باباش با خنده گفت مامان دوستم فک کرده خونه ی ما نوتوایی ست