نازنین زینب
مثل آبجی جان
لبته بیشتر وقتی که .........
مثل آبجی جان
لبته بیشتر وقتی که .........
حدود یه ساعت بعد آقای پدر با یه کیک کوچیک میان و نرگس غافل گیر میشه
یه جشن کوچک میگیریم و تولدشان رو تبریک میگیم
آخر شب نرگس بانو میگن مامان من نمیدونستم که پنج ساله شدم و انرژی ام زیاد شده
و حالا میتونم کفشم رو بندازم رو شومینه
البته فردا قراره یه تولد و عصرانه برا ایشون بگیریم
نرگس دنبال من تو تاریکی دویده اومده آشپزخانه که بگه
مامان اصلا بهتر ترامپ مسلمونا رو راه نمیده
چرا دخترم
چون آنجور آدم خوبا نمیرن اونجا و آدم بدی هم نمیشن
بابا این آب ها خوبه که بخورم آقای پدر دارن میگن بله که چشم زینب خانم که تو بغل بنده هستن
به شیشه آب می افته و میگن آب آب
من هم میگم آبجی زودتر گفته آب می خواد باشه آب بخوره بعدش. شما
نرگس خانم که حرف من رو میشنون میگن نه مامان جون آب رو باید اول کوچیک تر بخوره
بفرما خواهر خوبم آب بخور.
غذا مو زودتر تموم کردم از سر سفره دو نفره مون (من و نرگس بانو) پا میشم
کنار شوفاژ شروع به کتاب خوندن میکنم
نرگس که غذا تموم میشه میگم ظرف ها و سفره رو جمع کن
ایشون که مشغول جمع کردن هستن با غر غر با خودشون حرف میزنم
میگن چه خوبه بچه داشته باشی راحت کتاب بخونی و اون هم کارت رو انجام بده.